فیه ما فیه/1

مقدمه: قسمت این بود که بروم سراغ «مولانا». چند باری اشاراتی شده بود و آخری هم یادداشت‌های «سروش روحبخش»‌ بود که رفتم مطلبی را که در مورد «حافظ خیاوی» نوشته بود،‌ بخوانم و برخوردم به آخرین پست‌اش که حکایتی آورده بود از «فیه ما فیه». خواندم‌اش و سنگین شدم. داشتم «هم‌سایه‌ها» را می‌خواندم. تازه از کتاب‌خانه‌ی دانشکده پیدایش کرده بودم و شروع کرده بودم به خواندن و کمی کند جلو می‌رفتم؛ فِس فِسی. افتادم به «فیه ما فیه» خواندن و «هم‌سایه‌ها» باز هم ماند برای بعد. خیلی وقت‌ها حسرت می‌خورم که چرا همان بچه‌گی‌ها از «فهیمه رحیمی» چیزی نخواندم و بعدها هر چه کردم نتوانستم بخوانم و این ماند توی دل‌ام. حالا هم شاید برخی داستان‌ها همین‌طور می‌شود. دیگر سنگین‌ نمی‌شوی ازشان. قصد مقایسه‌ی این دو را ابدن نداشتم. یک قصدم از این ماجرا، بازگشت به گذشته‌‌ی ادبی‌مان بود که سبُکی زبان و قلم این نسل به قول استادی از نخواندن متون کهن‌مان است. اول خودم بهره می‌برم، بعد هم چون کوتاه است و برای وب‌خوانی مناسب، تنبل‌ترین‌ها را هم شاید اقبالی باشد برای بهره بردن، گاه‌گاهی.

---------------------------------------------------

حکایت

«پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد، مرا یاد کن. گفت: چون من در آن حضرت رِسَم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالی بنده‌ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هر که دامن او را بگیرد و ازو حاجت طلبد، بی‌آنک آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق، آن را برآرد.

حکایتی آورده‌اند که پادشاهی بود و او را بنده‌ی خاص و مقرب عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصّها و نام‌ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار، او آن‌را در چرم‌دان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرم‌دان او کردی به طریق عشق‌بازی که بنده‌ی مدهوش من، مستغرق جمال من چه دارد، آن نام‌ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرم‌دان او نهادی. کارهای جمله را بی‌آنک او عرض دارد برآوردی، چنین که یکی از آنها ردّ نگشتی بلک مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنک طلبیدی به‌حصول پیوستی. بندگان دیگر که هوش داشتند و توانستندی قصّهای اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شد.»

 

                                                                                                    «فیه ما فیه»

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی خشایی

سلام ممنون از دعوتتان. حتما می خوانم من هم وبلاگ شما را لینک کردم سپاس

آناموزف

آفا جان چرا فحشمان می دهی قبل از آنکه بدانی چه گفتیم و چرا گفتیم.نقد کنیم قربانت شوم.والله ما نخاستیم خودمان را ثابت بنماییمآن نوشته هم در ذم ایشان نبود هوالحکیم

ميم . ب . مهاجر

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم

عقیق

به اضطرار که رسیدی و از همه بریدی دیگر نیازی به گفتن و خواستن نیست یک نگاه یک آه کافی ست!

ابوالفضل حسینی

سلام از نظرتان در وب خانم موسوی به این جا کشیده شدم. وب جالبی دارید . به من سر بزنید با مطلبی درباره ی مرگ به روزم و از نظر تان بهره می برم .

داستانسرا

باز هم دست مريزاد ،واقعا[گل]كاشتي.[خداحافظ]

خوانده شده

این بخش را ادامه ده و مستمر گردان که بسیار نیازمند آنیم. یا حق و دست گلتان بی درد باد![گل]

مصطفی مردانی

سلام. ممنون از نقد. خوشحال می شویم داستانی از شما روی پاتوق داشته باشیم. البته برای تاریخ 6/4/87 این داستان روی پاتوق نقد خواهد شد. ممنون.

وارونه

سلام. ممنون که منم برای فیه مافیه خوانی دعوت کردید. بله منظورم شمابودید.

محبوبه میم

به خاطر کار زیبایی که شروع کرده ای_بازخوانی متون کهن _ من هم برایت نمونه ای می نویسم .ضمن این که با شما موافقم واضافه می کنم این نگاه ساده انگار وراحت الحقومی را که در ادبیات دچارش شده ایم به خاطر نشناختن پیشینه ی ادبی مان ست . حالا این حکایت را گوش کن : شیخ را از محبت راه حق سوال کردند واو درین معنی سخنی می فرمود کی در راه جستجوی آدمی بنگر تا چه مایه رنج بری وحیله کنی تا بمقصود رسی یا نرسی نارفته در راه حق به مقصود چون توان رسید؟(اسرار التوحید)زیبایی نثر .ایجاز وفشردگی .تغییر ضمایر .تاثیر گذاری و...چه طور می توان این همه زیبایی فرمی ومحتوایی را در عبارتی چنین کوتاه جمع کرد ؟ ممنونم به خاطر کار اثر گذارت .باز هم منتظر این متن های انتخابی ات هستم .