حکایت ...

دوستانی که داستان را نخوانده اند پیغام بگذارند

 

/ 12 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید اسطیری

خیلی عالی حسابی کیفورم کردی با این داستان واقعا خیلی وقت بود با کارای دوستام این قدر حال نکرده بودم زاویه دید عوض میشد اما اصلا احساس نمیشد. [دست]

هادي

سلام حسن. چه قدر بهت گفتم بنويس. خيلي خوب مينويسي. من هميشه از نوشته هات لذت ميبرم. فكر چاپ كردن داستانهات باش

خوانده شده

چقدر خوب بود حسن. خیلی خوب بود حسن. زیادی خوب بود حسن. حسن؟ خوبی الان؟!! 2: به احترام داستان همه یک دقیقه سکوت.

نماینده

سلام جوابی توپ بر تمامی داستان ها و تفکرات جعفر مدرس صادقی. بقیه نظرم رو هم بهت اس ام اس کردم راستی این شهید ما فامیلش چی بود؟ شهید امیر... . میشه از روش یه داستان خوب نوشت ها یا علی مدد

چاپار

امیر...لیلا...اسم ها روی صاحب هایشان می نشیند. خیلی خوب... و من اما هنوز می لنگم.دلم نمی دانم با امیر است یا لیلا. دلم می خواست لیلا زودتر گلوله را می نشاند. زیر چانه اش یا جایی بالای گوشش... با مهدیار موافقم.کاش دستش را می گرفت...کاش گلوله زودتر می نشست زیر چانه لیلا...کاش هوا انقدر سرد نبود...کاش هوا انقدر سرد نبود... ترک لب های امیر تا ترک دستان لیلا چقدر فرقش است؟ ترک، ترک است. مرگ، مرگ است.گلوله، گلوله است. هوا همچنان شلاق می زند؛ پر سوز و سرد است. فلسفه اما هنوز سر خانه اول است. چقدر فرق است میان ترک لب های امیر و دستان لیلا...و شبنم روی برگی به رنگ سبز روشن تا راه گونه های لیلا... ... ج.ب همین! .

چاپار

خیلی خودمو کنترل کردم یه تیکه ای نیام به این کامنت نماینده. ولی بیشتر از این نمیشه. اه...

نماینده

سلام ؟ قسمت اول کامنتم که گفتم جوابی بود بر داستان های فلانی مشکل داشت یا قسمت دوم که اسم فامیل شهید رو پرسیدم؟ یا علی مدد

ماهیگیرپیر

من هم خوشم اومد گرچه این امیره یک کم چیز بود. خوب شد حرف اقای قزلی رو گوش کردین. من هم که اولین بار خوندم می خواستم بهتون بگم. راستی "چاپار" کیه؟

من

سلام عمو حبیب! خیلی داستان زیبایی بود و خوشحالم که افتخار خواندنش را داشتم. اما فکر می کنم حق این ایده ی خوب به خوبی ادا نشده. یعنی من با شخصیت ها کمی مشکل دارم . مخصوصا با شخصیت امیر که از همان اول شما خیلی طرفش را محکم گرفتی. کسی که بحث های سیاسی برایش ارزش ندارد، بعد داستان های خفن و فلسفه را هم می خواند بعد یک هو انقلابی می شود. خب این یعنی به شعاری ای شما خیلی به امیر حال دادی و از اول ما می دانستیم قهرمان این تراژدی او خواهد بود. در حالیکه لیلای بیچاره را از اول دهنش را صاف کرده بودید. دختری که داستان های جوگیرانه و احمقانه می نویسد. از طرفی احساس حقارت می کند نسبت به امیر. از طرفی این لیلاست که در ذهنش به ازدواج با امیر فکر می کند... کلا دلم برای لیلا کباب شد. بابا عمو حبیب خاطره که نیست، داستان است، یک جور ننویس که فقط ما بچه بسیجی ها باهاش حال کنیم و نفس اماره مان را بگذاریم جای قهرمان شهیدش. در مورد نثر و روایت و اینها هم فقط می گویم : ای ول.